جا مانده است...چیزی...جایی...که هیچگاه دیگر...هیچ چیز...جایش را پر نخواهد کرد...(پناهی)

سر میم داد زدم.:خفه کن صدای تلویزیون لعنتی را.داشتم ب تو فک میکردم.ب کتابفروشی علامه ی خیابان احمداباد.ک تو پشت ویترین براقش محو تماشای دیوان ابتهاج بودی.کنارت ایستادم.نگاهم نکردی.سلام خشکی تحویل دادی و درب مغازه را ب داخل گشودی.صدای جیرینگ جیرینگ اویز در, کمی فضای گرم و مطبوع کتابفروشی را خوش اهنگ تر کرد.طبق عادت همیشگی ساعت نقره ای ات را توی مچ چپت رقصاندی و محوتماشای کتابهای علامه شدی.خودم را کشاندم قفسه ی اخر.دیوان ابتهاج را چنگ زدم. دستت را اوردی جلو ک تو صاحبش شوی.سرم را چرخاندم سمت فروشنده:جناب!از این دیوان فقط یک دونه دارید؟هوای تو را هم داشتم.میدانم.خوب میدانم غزلهای ابتهاج مستت میکند.

صدای تلویزیون ب گوشم نمیرسید.باباچشمهایش روی شبکه  زد دی اف المان خشک شده بود.وبا لذتی وصف ناشندی از تابه های جدید المان برای مامان سخنرانی میکرد.

سرت را ب نشانه تشکر تکان دادی.دیوان ابتهاج را توی دستت محکم کردی و با خداحافظی خشکی احمداباد را بالا رفتی.احمداباد را پایین رفتم.بهشت را رد کردم, پشت بندش فلسطین را.هوای شهر انقدر گرم بود ک گمان کردم هرقطره از اشکهایم سرازیر نشده تبخیر میشوند.مقابل هتل هایت دست و پایم شل شد.برگشتم عقب را نگاهی انداختم.تو هنوز پشت ویترین علامه محو تماشای دیوان ابتهاج بودی.دویدم.خودم را ب شانه ی مردهای غریبه کوباندم.صدای جیرینگ جیرینگ اویز کتابفروشی خفه شد.راهت را ب پایین کشیدی و امدی درست از مقابل چشمهایم عبور کردی.دستهایت خالی بود.دیوانی ک 3دقیق پیش برایت خریدم را گم کرده بودی.ساعتت را توی مشت چپت رقصاندی.مقابل هتل هایت اشک شدم.هوا گرم بود و من.....

صدای بلند  اخبار همه چیز را خراب کرد.نفسم بالا نمی امد.روزه ام را قورت دادم داشتم خفه میشدم..صدای خمپاره های اسرائیل فلسطین را تکان داد.هتل هایت توی چشم برهم زدنی اوار شد.خون از ازچشمهایم میریخت و داغ بود و بخار میشد.دیوان ابتهاج گوشه ای از خیابان اصلی ورق ورق میشد.و صدای جیرینگ جیرینگ اویز علامه توی گوشهای من بلند تر از خمپاره های هوار شده روی تن فلسطین بود. تو نبودی, رفته بودی و فلسطین یکجا روی سرم اوار شد.

 

پ.ن:مشهدی ها خوب میفهمند چه گاف بزرگی در متن داده ام.اما بیایید فرض کنید بهشت پایین احمداباد است و هتل هایت سر فلسطین!

پ.ن2:حالا نت دارم و راحت میخوانمتان:)


برچسب‌ها: در غیاب تو همه ی خانه های جهان خالیست, دلنوشته هایم برای حارن
+ نوشته شده در  93/05/04ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا)  | 

نت ندارم:|

+ نوشته شده در  93/05/01ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا) 

اینروزها خسته ایم هممان دختر.خوب میدانم و خوب میبینم ک خستگی تار عنکبوت کلفتی بر دیواره های احسسمان بسته است.من از ادمهای خسته ,زدودن خستگی برای خودم را طلب نمیکنم.همینکه بتوانند خودشان را از مردابی که تویش گیر کرده اند نجات بدهند برای من کافیست.لبخندهایمان چرا جان ندارند نفیسه؟هان؟چرا اخرین باری ک قهقهه زدیم از ته دلمان را توی هیچ تقویمی ثبت نکردند ک برایش جشن بگیریم و هلهله برپاکنیم ک همگان بدانند ما تنها رسالتمان زاییدن درد نبوده است وبس,لحظه هایی را هم داشته ایم ک با تمام وجودمان ب دنیای سگ مصب رو ب رویمان پوزخند زدیم و از سر مستی فحشهای ناموسی برایش مسیج کردیم.چرا ب هیچ جای هیچکس نیست هدیه! ک داریم سراسر غم میشویم و سلولهایمان هر هفت سال یکبار ک همگیشان میمیرند و دوباره جوان میشوند بر پایه ی غصه هامان شکل میگیرند و انسان میشوند؟غمواره شده ایم توی بیست و چندسالگیمان و نمیدانند این ره ک ما میرویم ب ترکستان هم برسد باید کلاهمان را بندازیم هوا و خوشحال باشیم ک لااقل برای دردهایمان مقصدی گمنام نداشته ایم!یادت هست هدیه روزی را ک برایت نوشته بودم بیا دردهایمان را چال کنیم.بیا برای غصه هامان گورستان پهناوری محیا کنیم و همشان را زیر مشتی خاک رها کنیم ب امان خدا.اخر دردهایی را ک او,خودش,خود خدا بریمان سند میکند خودش هم باید برایمان شیفت دیلیتش کند!اما گمان میکنم بوی تعفن دردهای خاک شده و رویاهای مرده مان خدا را هم بیهوش کرده آن بالا.یادت هست نفیسه!یکبار نوشته بودم خدا نشسته است آن بالا و دارد پشت سر هم تاس می اندازد.ک شش بیاید.ک رویش را برگرداند سمت ما و ببیند اینبار دیگرنوبت کداممان است ک بخت یارمان باشد؟چرا از آن صف طویل ادمها پرتمان کردند بیرون؟چطور روز روشن جلوی چشمان خدا حقمان را خوردند و خودمان هم نفهمیدیم,حتی خدا هم نفهمید دارد آن بالا حق و ناحق میشود.امان از ادمهای امروزی امان.

خسته ایم!میدانم.گاهی تسلیم میشویم و دستهایمان را ب نشانه ی مظلومیتمان بالا میبریم.اما حتی معادله ی دومجهولی دستهایمان را هم کسی حل نکرد!رو برگردانده ایم.روب رویمان دنیاست و ادمهایی ک از فرط خستگی له له میزنند.همه جا خاکستریست.غبار غلیظی بپاست ک چشم چشم را نمیبیند.خدا اما از همه چیز نمایان تر است.تاسش را رها کرده چسبیده ب فنجان قهوه اش!کمدی الهی دانته اش را هم مدتهاست تمام کرده است.پوزخند میزند.ب من ب تو ب ما و ب دنیا.!رو کرده بود سمتمان که:گفته بودم زندگی دنیا بازیچه ای بیش نیست.گورپدر دنیا.رهایش کنید!بیایید بنشینید با من یادداشتهای یک دیوانه را بخوانید! آکاکی آکاکیویچ بیچاره ب خاطر یک شنل 12دوبلی مُرد! ولش کنید دنیا را,بگذارید خودش,خودش را چشم کند و برای خودش اسپند دود کند!

ما ولی یاد گرفته بودیم همه چیز را سخت بگیریم.سخت و سفت تر از انچیزی ک خدا هم نمیتوانست تصورش کند.


برچسب‌ها: مارمالاد تلخ, این قصه برای نخوابیدن است, ب حرمت یک عشق ب حرمت یک دوست
+ نوشته شده در  93/04/23ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا)  | 

نزول خور چشمهایت بودم

گفته بودم جای تمام طلبم

چشمهایت را ب من بده

تو اما نگاهت را دریغ کردی

واین ناجوانمردانه ترین اتفاق تاریخ بود

هفت روز امد روی طلبم

سی روز امد روی طلبم

سیصد و شصت و پنج روز روی طلبم

نزول خور قهاری بودم

ک جای تمام طلبم نگاهت را گدایی کرده بودم

ولی افسوس دریغ کرده بودی!

سالهاست جوانی ام تحت پیگرد قانونیست

و زیبایی ام زیر تمام سفته ها ب حراج میرود

تو بد کردی و من

بیست سال

جای تمام ندیدنت حساب پس میدهم. 

 

پ.ن:شرمنده ام:(

هیچ چیز ب اندازه ی برد آلمان لذت بخش نبود:)


برچسب‌ها: مارمالاد تلخ, این قصه برای نخوابیدن است, دلنوشته هایم برای حارن, صدا نور تصویر کات
+ نوشته شده در  93/04/21ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا)  | 

   

   پست حذف شد!

 

 

پ.ن:یکبار هم ایمان بیاورم ب انها ک دوستم دارند...

نمیروم.مهشاد گفته بود رفتن بدترین کار است.امده ام.پست میگذارم.میخوانمتان.و ذره ذره همه چیز را حل و فصل میکنیم.این بهترین کار است.اما برای بهتر شدن حالم تنها تا همین 4شنبه وقت دارم.دعا لطفا:)


برچسب‌ها: صدا نور تصویر کات
+ نوشته شده در  93/04/17ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا) 

یکروز دوستان غریبه ات میفهمند

تغییر کرده ای

غریبه نیستند,میدانم

اما همینکه بفهمند تغییر کرده ای 

باتو غریبه میشوند.

 

پ.ن:لیلا کردبچه

این اتفاق خواهد افتاد,دبر یا زود!

پ.ن2:حدیث جانم!من نمیتوانم وبت را بخوانم:(صفحه برایم جاب جا نمیشود تا تمام متنت را ببینم.دوستان راه حل لطفا!وب مهشاد هم همینطور.


برچسب‌ها: صدا نور تصویر کات
+ نوشته شده در  93/04/16ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا)  | 

*بیا و برای این دوست داشتنت فکری بکن,

جا نمیشود در من!

 

پ.ن:امروز دیدمت بعد از یک ماه و چقدر خوبم حالا:)

*عباس حسین نژاد

 

 


برچسب‌ها: نمیشود که تو باشی من عاشق تو نباشم, در غیاب تو همه ی خانه های جهان خالیست, دلنوشته هایم برای حارن
+ نوشته شده در  93/04/16ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا) 

-چهلم عباس نشده بود که آقام اولین سکته ی قلبی و زد و کار دستمون داد.حشمت خانم تازه 44 سالش شده بود ولی نیگاش که میکردی ,صورتش ب زنای 60 ساله بیشتر شبیه بود.آقام سرحال که اومد بعد از 7روز نطقش باز شد."شب ِ قبل تولد نرگس خواب ناجور دیدم.استخاره که گرفتم از بدم بدتر اومد!یه نگاه تو صورت بچت ننداختم چون میدونستم قدمش شومه".نرگس طفلی گوشه ی اتاق از گرسنگی دست هاشو میمکید و هاج و واج ,بیخبر از دنیای اطرافش ب سقف بالای سرش خیره شده بود.

-آق جونم بعد مرگ عباس روز ب روز پیر تر و شکسته تر میشد.3سال از مرگ عباس گذشته بود و آقام ب خیال خودش که خاک سرد و زمان همه چیز رو عوض میکنه.ولی نه اون و نه حشمت خانوم ,هیچکدوم,مرگ عباس براشون عادی نشده بود.اما نرگس روز ب روز که قد میکشید و بزرگتر میشد,شیرین کاریها و بلبل زبونی هاش جلو آقاجونم کم کم همه چیز و عوض کرد.

-تا قبل اینکه نرگس ب حرف بیاد و خودش رو واسه آقاجونم لوس کنه,آقام هروقت عصبانی میشد و از کوره در میرفت و صدای حشمت خانوم از اعصاب داغون آقاجونم بلند میشد,میگفت:"همش تقصیر این شومَکِ!اگه اینو نمیزاییدی الان هم عباس زنده بود و هم اعصاب ما راحت بود.تف ب این روزگار!"چه میشه کرد.اینقدر مرگ عباس براش سخت بود که برای راحت کردن خودش از گزند و کنایه مردم همه چیو گردن شومک یا همون نرگس کوچولو مینداخت.آقام همیشه سرنوشت و تقدیر و عامل تمام اتفاق های ریز و درشت زندگیش میدونست. خدا رحمتش کنه آقاجونمو همیشه میگفت:"بابا جون راه زندگیو بری و برگردی,خودتو بالا و پایین کنی ,بشینی تو خونه و لم بدی یا از صبح علی الطلوع تا بوق سگ جون بکنی,تقدیر اونیه که خدا نوشته و ما و بنده هاشم هیچکاری نمیتونیم بکنیم.راستش این یکی از همون اعتقادات آقاجونمه که من هیچوقت بهش اعتقاد نداشتم!

-بگذریم.نرگس و شیرین زبونی هاش اینقدر ب دل آقام نشسته بود که چشمهاش فقط نرگس و گوشهاش فقط حرفهای اونو میشنید.آقام اینفدر شیفته ی گل دخترکش شده بود که سفارش کرده بود ب حشمت خانم:"ساعت 9 که نرگس از خواب بلند میشه,لباس قشنگ تنش میکنی,گیس طلایی هاشو میبافی و عروس خانومش و میدی دستش و راهیش میکنی دکون خودم".تا ظهر که آقام واسه ناهار برمیگشت خونه,نرگس با تیکه پارچه های رنگ و وارنگ ب قول آق جونم واسه عروسش پیرهن و روسری و دامن انتخاب میکرد.

-آقام بزاز بود.مغازه ی پارچه فروشی داشت که جنس و کیفیت پارچه هاش تو محله ی ما و محله های بالا و پایین حرف اول و میزد....

 

پ.ن:هدیه مرا هم بخوانید اینجا.


برچسب‌ها: این قصه سر دراز دارد
+ نوشته شده در  93/04/13ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا)  | 

دلم گرفته است.این گرفتگی باز نشدنی برمیگردد ب 6ماه پیش.که بی هوا عاشقت شدم.این گرفتگی بازنشدنی حاصل لرزیدن قلب کوچکی بود که اینروزها تنها برای داشتنت میزند مرد.برای بودنت.6ماه تمام کارهایم تکراری شده است.6ماه هرروز لبتاپم را روشن میکنم.عکس دستانت دستاپ لبتاپم و نمایش خنده های شیرین و ژستهای مردانه ات هم به عهده ی اپراست.ساعتها مینشینم و نگاهت میکنم.دل تو هم گرفته است.درست مثل دل من.اما تو ادم خوشبخته ی داستانی مرد من!دخترکی با تمام توان از دست رفته اش گوشه ای از شهر برای صاف بودن چشمان و بی غصه بودن قلبت دعا میکند ...اما تو مرا.....دعا میکنی؟؟هان؟


برچسب‌ها: دلنوشته هایم برای حارن
+ نوشته شده در  93/04/12ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا) 

مهسا اسلام را بخوانید اینجا.قول نمیدهم

 

بغضتان نترکد!

 

 

پ.ن:مهشاد یک کامنت برایم گذاشته.بعد از خواندن کامنت: انقدر از دست خودم و این شانس گوهم عصبانی ام که روی کیبورد گریه ام گرفت!

ببخشید کامنتهای پست قبل را پاسخ ندادم.عصبی ام!


برچسب‌ها: مارمالاد تلخ, این قصه برای نخوابیدن است
+ نوشته شده در  93/04/11ساعت   توسط مهسا کریمی(مادام کاملیا)