جا مانده است...چیزی...جایی...که هیچگاه دیگر...هیچ چیز...جایش را پر نخواهد کرد...(پناهی)

*43

باد خنکی از لابلای پنجره ی نیمه باز اتاق روی موهای من مینشیند...ارام و ارام و بی صدا.خانه از همیشه ساکت تر و اتاق از هربار نیامندت تو سردتر....اما نه!اینبار نسیم خنکِ جاخوش کرده لابلای موهای من, انقدرهاهم سرد و سوزناک نبود...انقدرها هم ازارم نمیداد انقدرها هم دستهایم را روی بازوهایم قفل نمیکرد و.اشارپ بافتنی ام را روی شانه هایم محکم نمیچسباند.توی سکوت سهمگین خانه, تنهایی من خلسه وار پرسه میزد...صدای هم خوردن نباتهای زعفرانیِ یک فنچان چای داغ, از دورا دور خانه ی کوچکمان به گوش میرسید..مامان گفته بود مهمان سرزده خواهیم داشت..مامان گفته بود کسی می اید و این غمهای تاریخ مصرف گذشته ی چشمهای مرا میکند و با خودش میبرد دورها...میبرد پیش قهرمان داستانهای بچگی ام, میبرد پیش کلاغ قصهای بچگی ام, پیش کلاغی که هنوز از حسرت داشتن یک خانه ی نرم و گرم تمام میشود.مامان موهای مرا دست میکشد...درست مثل ان قدیمها ..انروزها که من هنوز بین اسمان و زمین معلق بودم و شاید هیچکس نمیدانست ,دخترک شیرین زبان انروزها هرروز از بودن خودش تمام میشود...انروزها  که خدا برای دخترک کوچک شیرین زبان یک خانه ی گرم و صمیمی, عروسک ِ پاتریکِ دختر کوچولوی همسایه بود.. انروزها که خدا برای دخترک شیرین زبانِ یک خانه ی گرم و صمیمی, دوچرخه ی سبز پسرک بی دندان ته کوچه بود.                                                                                                                                            

باد روی موهای من مینشیند ..مامان برای من لالایی میخواند برای من از گل گندم میخواند برای من از همه ی گل زیره ها میخواند برای من از بابا ی دیر برگشته به خانه میخواند...من چای  را داغ داغ سر میکشم من از داغیه یک چای داغ اشکهای  توی صف مانده و تلمبار شده ام فرو میریزد. من به مامان نگفته ام که چقدر از فردای قشنگی که تو برایم چیده ای هراس دارم...چقدر میترسم و زود به زود هول میکنم  و زود به زود سردم میشود...زود به زود دوست دارم توبیایی و مرا لابلای اغوشت هضم کنی...مامان هنوز خوشحال است که کسی خواهد آمد...مهمان سرزده ای که مرا از خودم نو میکند...که مرا از خودم تازه میکند... مردمکهای چشم مرا جوان میکند...و خنده های تصنعی مرا میکَند و جایش گل های رز خوش عطر میگذارد.                                                  

مامان تمام موهای مرا شانه زده است بافتنشان را شروع میکند."تو دختر کوچولوی منی..دختر کوچولوی 20 ساله من..تو چراغ خانه ای...تو عشقی برای من...تو رویاهای جوانی منی...چقدر خوب است که تو شبیه من نیستی..."! کاش من شبیه تو بودم مامان کاش من شبیه گذشته ی دور تو بودم کاش من خود تو بودم با همان ادمها و ارزوها...با همان خنده ها و حرفها و شب نشینیها..با همان کار کردن های سخت, با همان چشمه ها و تپه های دور و نزدیک, با همان شیطنتها با همان غصه های کوچک و درشت...با همان غذاهای ساده و ابکی, با همان خانواده ی پر چمعیت 11نفری...با همان فلکها و سوزش ها...کاش من کمی تو بودم کمی از گذشته ی صاف و ساده و بی ریای تو را قسمت میشدم.وای مامان اگر بدانی چقدر حالم از این روزها بهم میخورد.چقدر دلم از تکنولوژی زوار در رفته مان بهم میخورد...چقدر دلم از اَزتها و کربن دی اکسیدهای پس مانده بهم میخورد, چقدر دلم اتوبان بالا می اورد و لامبورگینی عق میزند...                                                                                                                                         

اما تو مدام یاداور میشوی کسی می اید. کسی در اینده ی نزدیک سرزده و بی خبر می اید و تو را چقدر خوشحال میکند...من به میهمان سر زده مان فکر میکنم...فقط اگر, اگر مهمان سر زده مان انکه من بگویم باشد خوشحال میشوم..انکه من انتظارش را میکشم باشد خوشحال میشوم, انکه من توی روزهای حال از همه چیز بیشتر با او حال میکنم باشد خوشحال میشوم...یک کلام بگویم:اگر مهمان سر زده مان "مرگ" باشد خوشحال میشوم. 


پ.ن:کیبورد لب تاپم,تماما خیس بود بعد از اتمام این پست...

پ.ن2:حال این روزهایم هیچ تعریفی ندارد..هیچ!     

پ.ن3:مادام گاهی محتاج حرفهای شماست....برایم کمی قلم بزنید.                                                                  


برچسب‌ها: این قصه برای نخوابیدن است, مارمالاد تلخ, صدا نور تصویر کات
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۰۱ساعت   توسط مادام کاملیا  | 

*43

                              "حالا که آمده ای

                             بوی اسفند در تمام خانه پیچیده است..."


*زهرا منصف

پ.ن:محمد رضا عبدالملکیان

عشق:*)


برچسب‌ها: در غیاب تو همه ی خانه های جهان خالیست
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۲/۰۱ساعت   توسط مادام کاملیا 

*42

                 پست حذف شد.                  


برچسب‌ها: صدا نور تصویر کات
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۹ساعت   توسط مادام کاملیا 

*41

شام سرد شده بود

دیوار نمور بود/از باران شبانه فروریخت

آینه ی تازه ای خریدیم

هرروز در اینه میگفتم:

ما تا کی باید 

در انتظار مهمان باشیم

در اینه دیده بودم

مهمان/گاهی به کافه های زیر زمینی

میرود

و به ساز نوازنده های ناشی

گوش میکند

سه بار جیوه ی اینه را

تازه کردیم

به امیدی که میهمان/از اینه به اپارتمان ما بیاید

و با ما غذای گرم بخورد

فقط روی اینه

لبخند میهمان مانده بود!

                                             دانلود فیلم با لینک مستقیم

پ.ن:مادام اینروزها به شدت خسته است....اگر کم سر میزنم,عذر خواهم...


برچسب‌ها: جاکتابی مادام
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۸ساعت   توسط مادام کاملیا 

*40

می اید خودش را مثل من روی بلندی سنگی پارک "شین" رها میکند.اولش کمی بی محلی میکنم کمی با گوشی پشت نداشته ام ور میروم و جای پایم را روی برف ها میگذارم و برمیدارم و میگذارمو برمی دارم.  می اید خودش را مثل من روی بلندی سنگی پارک "شین" ولو میکند و راست توی نیم رخ صورتم زل میزند. .از اینکه یکنفر مدام توی صورتم خیره شود متنفرم از اینکه یکنفر خودش را سریع با من صمیمی کند متنفرم.بی محلی من ازارش میدهد... دیگر طاقتش طاق میشود. خودش را روی بلندی سنگی پارک شین می کشاند و می چسباند به من.دست چپش را روی شانه های سنگی من می اندازد و بی انکه من اعتراض کنم میگوید:اینها واقعا شانه های یک زن است -خودش الکی برای خودش تعجب میکند-...نه بعید میدانم اینها برای یک زن باشد.شانه ها ی یک زن, نمیتواند اینقدر ستبر باشد.انگشتان مرا از روی صورتِ گوشی ِ پشت نداشته ام جدا میکند و توی دستهای خودش گرمشان میکند.مشخص است که از سرمای عمیق دستهای من متعجب میشود.فورا ادامه میدهد:.نکند سرمای این زمستان لعنتی از دستهای تو اغاز شد؟پوزخند میزند و انگشتهای مرا روی ته ریش نرمش رها میکند.از اینکه من برای محبتش هیچ واکنشی نداشتم تعجب میکند,لابد گمان کرده است این هم نشینی مسالمت امیز را هرزنی صاحب نمیشود و من باید دوبال پشتم دربیاورم و گونه هایش را ببوسم و خودم را برایش لوس کنم.

به رسم مرد های باجنم پالتوی بلند مشکی اش را از تن میکند و روی شانه های من پهن میکند.من هنوز درست و حسابی برنگشته ام سمتش و توی چشمهایش نگاه کنم.صدای تپش های قلبش توی گوشهای من رخنه میکند. برای خودش بشکن میزند.زیر لب کوچه بازاری میخواند.برای خودش سوت میزند...با نگاهش مرا هم به کنسرت شخصی اش دعوت میکند...من اما هنوز بی محلی میکنم.بلند میشود.ژلت بافتنی قهوه ای اش راپایین میکشد .روبه من می ایستد.چانه ی مرا بالا می اورد.با لبخند محو نشده ی گوشه ی لبش و با تمام احترامی که برای من قائل است میپرسد:عزیزدلم شما چه مرگت شده که ما باید از ان بیخبر باشیم؟.برای اولین بار کله ام را بالا میکشم و راست توی چشمهایش نگاه میکنم.چشمهای من از حدقه بیرون میپرد...."واقعا تو نمیدانی چه مرگم شده....واقعا تو نمیدانی حال ِ اینروزهای مرا...خب من نمیفهمم تو ندانی چه کسی باید بداند"....پوزخند میزنم. دلیلش را نمیداند.از روی بلندی سنگی پارک شین میپرم...دستهایش را ول میکنم....تمام بغض رسوب شده ی ته گلویم را یکجا بالا می اورم...."من دلم میخواهد دنیا را به اتش بکشم و خاکسترش را روی همه ی دریا ها و رودها و اقیانوسها بپاشم...اخر میدانی چیست...دنیایی که خدایش هم نمیداند حال خوب روزهایمان توی گمرک کدام جهنم گیر کرده است را باید به اتش کشید".اشکهای من روی گونه هایم راهشان را برای فروریختنشان گم میکنند.ساکت میماند.من سرپایینی پارک شین را جلو میکشم.ارام و اهسته زیر لب غرولند میکند:"تو حتی یکبار هم نگفتی این پارچه را برای ان لباس برش بزن و این جای دردهای مرا به ان گوشه ی خوشبختی وصله کن"گفتی؟نه نگفتی...نخواستی که بگویی..از بس که مغروری و خود شیفته..از بس که خودت را" ....حرفش را تمام نمیکند...من باز پوزخند میزنم...توی دلم برای توجیه خنده دارش ریسه میروم.من از او دور میشوم.دور و دور و دورتر....داد میزند صدایش را بلند میکند....فریاد میکشد....".بار دیگر که خواستم تو را مهمان این دنیا کنم یادم باشد غرورت را از همه ی وجودت فاکتود بگیرم"........


پ.ن:اینروزها دستم سرد شده و نمیتوانم بنویسم.

پ.ن2:حداقل,حداقل 80 درصد نویسنده های این بلاگفای لعنتی,روز عشق,غمگین ترین متنشان را رو کردند....متنی که بوی تنهایی داشت...

پ.ن3:می را مرا بخوانید اینجا...


برچسب‌ها: مارمالاد تلخ, این قصه برای نخوابیدن است
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۵ساعت   توسط مادام کاملیا 

شما هم بخوانیدش اینجا...


برچسب‌ها: این قصه برای نخوابیدن است, مارمالاد تلخ
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۵ساعت   توسط مادام کاملیا 

*39

                                          "آسمان همه جا یکرنگ بود و گمان ِ ساده ی ما رنگارنگ!"


ببینید اینجا را...


پ.ن:تغییر دکوراسیون به همت نفیسه بانوی عزیزم  صورت گرفت:از اینکه خنگ بازیهای مادام را تحمل کردی ممنون:*)




برچسب‌ها: صدا نور تصویر کات
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۴ساعت   توسط مادام کاملیا 

*38                          (همه ی ارشدی ها:موفق باشید,مادام برای موفقیتتان دعا میکند:*))

حارن!

بیا بنشین

خستگی را از پلکهای نازکت بستان

کتت را از تن بکن

و خستگی اش را رها کن

بر سیمای باد

بیا  حارن!

 بیا و دمی  با چشمهای دوساله ی من بیاسای

بیا برایت از رود زمزمه کنم

و تو دستهای اسمانی ات را گم کن لابلای رقص بی سرانجام طره های وحشی ام

که تنها با عبور خوشایند احساس تو رام میشوند.

بیا و دمی از عشق برایم زمزمه کن

بیا و دمی از عطر تازه ی بهار و نارنج ها سخن بگو و

از سرزمین عشق برایم بخوان.

بیا و مرا در انحنای درد های کهنه ام گم کن

و دوباره مرا بساز

سه باره مرا بساز

مرا خلق کن از نور

از عشق از تبسم

از هر انچه که با درد سَر و سرّی ندارد

از هرانچه که با درد بیگانه میشود

از هرانچه که با تو همزبان میشود

همدل میشود

از هر انچه که آنی برای تو میمیرد

و جان میدهد

بیا و مرا وامدارِ نگاهت کن

بیا و مرا از نیستان دردهایم بدزد و 

در نیزار سبز مژگانت رها کن

بیا و مرا به چشمهایت گره بزن

من به هر لحظه زیر تمنای چشمهای تو بودن محتاجم

حارن!


چاشنی متن:   :)

پ.ن:نفیسه را بخوانید اینجا.


برچسب‌ها: دلنوشته هایم برای حارن, نمیشود که تو باشی من عاشق تو نباشم
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۲ساعت   توسط مادام کاملیا 

تولد مهشاد جانم بود.11 بهمن.اما مهشاد هاشمی برای من روز دیگری زاده شد.روزی معادل با 17 بهمن!

اینکه دلیلش چیست و چرا یک دختر دوبار زاده میشود و دختری دیگر(که من باشم)همیشه ی خدا 6 روز از دنیا عقب است  را بگذاریم برای بعدترها.

فقط اگر تمایل به دیدار بنده و مهشاد بانو هستید این پست را رویت فرمایید.

پ.ن:مهشاد برای من چیزی فراتر از یک رفیق یا همنشین است...خیلی فراتر:)

پ.ن:ان عینکیِ قهووه ای پوش منم:)


برچسب‌ها: صدا نور تصویر کات
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۲۰ساعت   توسط مادام کاملیا 

*37

 که دیگران, همین مردم اطراف تو, همین ادمهای تکراری روزمره,همینها که اگر طهران را در آغوش دارند توی متنهایشان ازپیاده روهای ولیعصر مینویسند و تورا هوایی میکنند, همینها که شبها با سی و سپل همذات پنداری میکنند , اشکهای شان را صندوقچه کرده اند بروند کرور کرور خالی کنند توی زاینده رود و غمهای یک عمره اش را تمام کنند.همینها که  از ان سر ایران داد میزنند که خوشبحال مشهدیها که امام را دارند و مشهدیهایی که سالهاست امام را ندارند.همین هایی که دوربینهای عکاسی حرفه ایشان را برمیدارند و روی عمارت بیدگلی تبریز فوکس میکنند و عکسشان میشود عکس برترِ هفته ی چندمِ فلان ماه باشگاه عکاسان جوان .همینهایی که میروند خانه ی طباطبایی های کاشان و یک جام گلاب قمصر را پذیرا میشوند .همینهاکه توی کیش دلار خرج میکنند و روی سر دلفینهای مادر مرده دست میکشند. همینها که کندوان دارند و ما نداریم همینها که پیچهای هراز را دارند و ما نداریم همینها که توی فیروزکوه عکسهای عروسیشان را می اندازند و ما نداریم.همینها که  میروند درفک,میروند جنگل ابر میروند تا تهِ تهِ تهش , انجا که جز مه هیچ چیز را نمیشود شکار زد....همه اینها حسرت کشیده اند. همشان این نیز بگذرد را عق میزنند.همشان وقت خالی که گیر بیاورند خر که نیستند روی اثبات نظریه عام و خاص انیشتن فکر کنند ,برعکس به حسرتهایشان فکر میکنند انوقت تمام اوار  بدبختیهایشان روی سرشان هوار میشود....غرورشان خدشه دارد میشود...ته تهش از خدا متنفر میشوند سیگاری میشوند تهدید به رگ زدن میکنند از تمام قرصهای داروخانه ی خیابان شریعتی یک پوشش را میخرند و زیر بالششان حبس میکنند برای روز مبادا....روزِ مبادا میشود روز تمام شدن, میشود روز نفرت از احساس ,میشود روز اتمام پیاده روهای هزاربار رفته ی یک شهر بو گندو, میشود روز تکه تکه کردن بغضهای خشک شده..میشود روز عق زدن خاطره هایی که هیچوقت برای تو نبود.میشود روز درد .روز مرگ. روزِ حیفِ من که بخواهم روی هیکل دنیا بشاشم.میشود روز حسرت....آخ که ما از هر راهی که برویم العین میرسیم همان خانه ی اغاز. .از حسرت نگوییم.بیا پیمان ببندیم ,برای یکبار هم که شده  4شنبه سوری حسرتهایمان را بریزیم توی همان کوزه ی صاب مرده ای که قرار است تمام سرخیهای مرا برای تو کند و تمام زردی های تو را بفرستد بروند به درک .بیا حسرتهایمان را با همان قبضهای تاریخ مصرف گزشته هل بدهیم پشت اینه شمعدان سفره عقد مامان و سالها سراغش را نگیریم.بیا از خدا اجازه بگیریم  یک کورس تاکسی تا بهشت بگیریم و حسرتهایمان را چال کنیم زیر همان درختی که بدبختیمان درست از همانجا  جرقه خورد و از خدا بخواهیم هیچوقت مارا زیر ان درخت لعنتی راه ندهد.بیا از علا الدین بخواهیم حسرت هایمان را به ریشه ی قالیچه ی پرنده گره بزند و با خودش ببرد هندوستان ببرد تاجیکستان ببرد ارمنستان ببرد هرچایی به جز اینجا و ما نگاهش کنیم ببینیم که با چه دقتی دست معشوقه اش را گرفته و سوار بر قالیچه ی پرنده میکند واز آن بالا برای مان دست تکان میدهد و ما هی حسرت قالیچه ی پرنده را روی دلمان سوار کنیم و هیچوقت خدا آدم نشویم!


پ.ن:نفیسه بانوی مرا بخوانید,کمی حالتان عوض شود:)


برچسب‌ها: این قصه برای نخوابیدن است, مارمالاد تلخ
+ نوشته شده در  ۹۲/۱۱/۱۵ساعت   توسط مادام کاملیا